X
تبلیغات
رایتل

شهریور بارانی من

چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 08:39 ق.ظ

دوباره

مادر جون هفته پیش میگفت که خواب دیده من با صدای بلند گریه می کنم و این نشونه شادیه منم نمی دونم از کی خرافاتی شدم که باخودم گفتم یا افشین کار پیدا می کنه ویا من .....،دیروزم بهش گفتم که برام حسابی دعا کنه چون افشین مصاحبه داره وقتی امروزخبر خوب بهش دادم خدا رو شکر گفتنش با صدای گریه اش که می گفت خدا به غریب بودن بچه من کمک کرده ،قاتی شد و من مسبب همه اشکای بهترین مادر دنیا هستم که تو هفتاد و پنج سالگی مهمون چشماش شده ،

اگه شش ماهه که ننوشتم ،بااینکه به این  تنها محرم واقعی حرفای من که همیشه موندگار می شه اعتقاد داشتم ولی ترسیدم که ناخواسته ترس و استرس و دلتنگی و پشیمونیو تنهاییو بی کسیمو یکجا نشون بدم همونی که تو این عکس می شه دیدیش ،لمسش کرد وهمونی که موندگار شد تاآخر دنیا،این شب تمام زندگی منویعنی ما رو عوض کرد ،تو تموم این شش ماه بعد از این عکس ،هیچ وقت نخواستم احساس اون شبمو به یاد بیارم و از طرفی هیچ وقت به درستی کارمون شک نکردم.

برمی گردم 

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 10:28 ب.ظ

یه کم حرف خودمونی

این روزا سر ظهر یه اذانی رو می شنوم که من می بره به سالها پیش به یه ظهر زمستونی نه چندان گرم توی یه آشپزخونه بزرگ با یه موکت قهوه ای پر رنگ که آفتاب از در حیاط خلوت می اومدتا نصفه آشپز خونه که گاهی من و مامان همدیگرو بغل می کردیم و تو آفتاب می خوابیدیم .


اذان آشنا خیابون موحدین رو یادم می آره و پیاده رو خونمون که کنده بودنش برای لوله کشی گاز و رضا ترکمن  و من از مدرسه اومده بودیم و روی سکوی جلوی در نشسته بودیم  و مامان مارو دعوت می کرد به ناهار خوردن که کتلت بود و گوجه سرخ شده و گاهی هم یکم از آرد نخودچی مخصوص کتلت رو می ریخت کف دست من تا لیسش بزنم.


خوشحالم که اون روزا با همه شیرینی هاش و البته سختی ها ش لبخند میاره روی لبای من و اینکه زندگی با همه بالا و پاییناش به من روی خوش نشون داده و من خوشبختم.

حتی الان که اینقدر مضطرب و منتظرم ,انتظار برای چیزی که ازش می ترسم و هیچ دید درستی از ش  ندارم ولی به شدت می خوامش و از من مهمتر افشین می خوادش و بی شک برای باران بهترین .


وباران ,روزی که افشین ادعا کرد دلیل زندگیش اینه که باران رو آدم خوبی بار بیاره یه آدم مفید و خوشحال و من تودلم خندیدم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه که دلیل اصلی زندگی خودم بشه آینده باران و حتی جاه طلبانه تر ,آینده نسل بعد از باران.


الان که دخترم خودش دوست داره که به مهد بره و داستان های مهد رو کاملا تعریف می کنه , وقتی تعریف می کنه که مانلیل (مانلی )دندونش درد می کرده و من بهش گفتم نباباید قند بخوره وباید مسواک بزنه تا خوب بشه ,وقتی می گه عرفان دمپایی رهال (رها )رو برداشت و یا اینکه من سوپ و سبزی نمی خورم ولی ماکارونی می خورم .


وقتی صبحا با علاقه از خواب پا می شه و در حالی که من مهدشو دوست ندارم خودش با علاقه با من خداحافظی می کنه و

 می ره .حالا که احساس می کنم دخترم بزرگ شده و باعث افتخار من !حالا که دلم یه عالمه پول و امکانات می خواد تا براش خرج کنم بیشتر می خوام که برم شاید اونجا امکانات بیشتری برام مهیا باشه تا به خواسته هام که خیلی هم بزرگ نیستن برسم.


اذان ظهر و پنجره اتاق مامنو و چایی تازه دم و هزار تا چیزه دیگه هم می مونه برای روزای دلگیر اونجامو تنهایام که مال خودم وخودم.

سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 10:22 ب.ظ

ده ساله شدیم

امروز دهمین سالگرد ازدواج من و افشین , زن و شوهری ده سالمه ما از ناپختگی و عشق و عاشقی اولیه گذشته و رسیده به یه ثبات ده ساله, به با هم بودنی که گریزی ازش نیست و شیرین , به اهدافی که خیلی وقته یکی شده به انگیز هایی که مشترک و مهمترینش یه مو بینگولی مودب و با شخصیت که نتیجه ترکیب ژن پاک و درستو حسابی در کنار پدری و مادری معقول.


امروز من اگر تو اوج احساس عاشقانه ام به افشین باشم اگر بهترین هدیه هارو برام خریده باشه اگر قشنگترین حرفا رو تو گوشم زمزمه کرده باشه اگه دور باشه یا نزدیک اگه سرد و بی احساس باشه یا گرم و عاشق اگه بهترین شب زندگیمو ساخته باشه و یا یه دعوای جانانه کرده باشیم و دل هم و شکسته باشیم باز هم "عاشقانه گرفتارشم " نه از روی عشق کور کورانه اول ازدواج و یا نیاز.

بلکه از روی اعتماد به سالهای که با هم بودیم و مهمترین روزهای زندگی هر دومون بود. به اعتبار زندگی که ده سال برای گرم بودن دیواراش و محکم بودن سقفش ,برای پابرجایی و شکوفا کردنش ,برای سلامت و شاد بودنش جنگیدیم و از خودمون گذشتیم .

روزای خوب و بد و شاد و غمگین رو پشت سر گذاشتیم و امروز با اتکا به همین ده  سال دوست داشتنی می گم که افشین مهمترین و تاثیر گزارترین آدم زندگی من و این ده سال بهترین و مفید ترین سالهای زندگیم بوده وآینده در کنار افشین و باران روشن تر و زیباتر.

 

 

شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 10:16 ب.ظ

تولد سی و شش سالگی

امروز تولدم ,بیست وچهارم بهمن پنجاه و هشت ساعت چهار بعد از ظهر به گفته مامانم و روز چهارشنبه به گفته سیستم های تقویمی امروزی, شاید حضور این همه چهار باعث شده که به من کلا به عدد چهارو چهارشنبه علاقه داشته باشم به و چهار نفری بودن خانواده فکر کنم.


من توی یه خانواده شلوغ با یه پدر و مادر پیر ,تو سال های اول انقلابو شلوغ پلوغی های مملکت بدنیا اومدم ولی بر خلاف قصه هایی که اینجوری شروع می شن من تویه خانواده گرم وپرمحبت که همه, اوج محبتشونو برای من نگه داشته بودن و نثارم می کردن بزرگ شدن .


بابای بچه گیام داداش علی بود همون که بهترین کادو ها رو برام می خرید واسم ماشین هارو بهم یاد می داد وقتی کامارو رو از کاپریس تشخیص می دادم جایزه داشتم ,من خواهر شوهر دو ساله عروسی داداش محمد بودم تو عروسی آجی فرح بعنوان خواهر زن خلعتی می گرفتم یه سارافان بنفش یادم که حس آقا برام خرید که چون خودم زرشکیشو داشتم رفت تو سیسمونیه آجی فرح(این چیزیه که من یادم و مامان وآجی فرح می تونن تکذیب کنن ),بهروز, داداش بهروز جونم بچگیام بود که خوب می دونم از همون پول تو جیبیه محدود دانشجویش برای من بهترین کادو ها رو می خرید یه یخچال اسباب بازیه قرمز که نود تومان شد و خوب یادمه که با وجود اصرار مامان به گرون بودنش من صاحب اون شدم.رضا هم مدل دوست داشتنش بدرد عمه اش می خورد و سوا الهای سخت امتحانی برای من طرح می کرد تا من همچنان شاگرد اول بمونم .از اون بچه های پشت سر هم که مدام با هم دعوا می کردن تا بهروز به طرفداری از من وارد ماجرا می شدو من هم برای دفاع از خودم فریاد می زدم داداش رضا نه ,رضا رضا رضا !!!همون که حالا با اینکه خیلی منطقیه ولی یکی از بهترین دوستام ,احسان و سارا و سینا و آرزودوستای بچگیم بودن و ساراهمون که باید ساناز بخشی می شد به خواسته من !!


بارها گفتم که نمی دونم این حافظه قدرتمند من خوبه  یا یه روزی وبال گردنم میشه ,بهر حال همه بچگیام از عمو مفتاحیو خاله جان ملوک گرفته تا عروسی داداش علی و بدنیا اومدن فرزاد ,از آیتک و میترا و مینا تا خانم خداپرست و اولین روز آشناییم با سارا رشیدیان .اولین دوستی که خودم انتخابش کردم و اولین کسی که با میل خودم از زندگیم خذفش کردم وچه بد که آدمها برخلاف فطرتشون کاری بکنن که نتیجه اش می شه پشیمونی از نداشتن سارا رشیدیان !


ازمهسا میرفخرایی و اسباب بازیای هیجان انگیزش تا مدرسه معرفت و گلچهره که من سوگلی چشم زاغ معلمهاش بودم ,از کلاس زبان وکلاس نقاشی تا روزای کنکورو آرزوی دست نیافتنی تهرانی شدن که تحقق یافت و شد نقطه عطف زندگی من !


نمی دونم آدما وقتی به گذشتشون نگاه می کنن چقدر به آرزوی بچه گی هاشون شبیه شدن ؟ من وقتی مهمترین آدم زندگی افشین شدم , یه همراه مهربون وخارجی که بهترین و هیجان انگیز ترین روزای زندگیمو باهاش تجربه کردم , به آرزوی بچگیام برای داشتن یه عشق رویایی رسیدم  ,حالا که یه مادر خوب و محبوبم که بارانو داره دختری که آرزوی هر مادریه ,وقتی پدرو مادرم خیالشون از من راحت ,وقتی خواسته هامو بلافاصله و گاهی هم با تاخیر بدست میارم ,وقتی طرف مشورت خیلی آدم ها هستم و سنگ صبور یه آدمهای دیگه ,حالا که  اطرافیانم از خانواده و دوست گرفته  تا همکار و غریبه دوستم دارن , معنیش اینه که من همونیم که آرزوی شدنشو داشتم ,خیلی ساده .

جمعه 8 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 06:42 ب.ظ

تلخی نا خود آگاه

جای جدیدم توی محل کار یه پنجره داره رو به یه باغچه پر درخت و البنه یه دیوار آجری قدیمی که نشونه محله های قدیمی تهران ,دوستش دارم مخصوصا وقتی که باد پاییزی می پیچه لای برگ درخت و و موسیقی مورد علاقه منو می زنه .می دونم که دلم برا ی اینجا و این پنجره هم تنگ می شه و ترجیحم براینه که از رفتنم حرف نزنم دلیلشم اینه که مطمئنم به دلتنگیم وهمین حالا آمادگی دارم که ترانه های غمگین بشنوم و گریه کنم .


با همه اینا باز هم تو دلم بار سفرم بستم و آماده م حتی یه عالمه برنامه ریزی کردم و حتی یکمی هم هیجان زده و خوشحالم که وقتی احساسش می کنم به سرعت چشمام پر اشک می شه برای آدمایی که دارم جا می زارمشون ,سارا و آجی فرح که بدون من تنها می شن ,ساقی که سالهاست همه کس من شده  و بقیه.

ولی در واقعیت تنها کسی که پای رفتنم و شل می کنه مامانم اونکه سالهاس بی چشم داشت و بی توقع محبت کرده اونکه باران اونم باران بی معرفت همه کسش شده و ندیدن باران آزارش می ده .

لعنت به من که بچه آخرم ,لعنت به من که نتونستم سالهای آخر زندگیشون سرشار از خوشی و آرامش کنم و لعنت به من که می خوام حسرت دیدار خودم و باران به دلشون بزارم .

دیدی گفتم نباید به این جنبه رفتنم فکر کنم و حرف بزنم چون در این صورت تلخ می شم .

1 2 3 4 5 ... 14 >>