X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شهریور بارانی من

دوشنبه 4 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 07:08 ب.ظ

بعد حدود چهار ماه دوباره تنها شدم البته اگر بودن لیان رو❤تنهایی در نظر بگیریم .منظورم اینه که کسی نیست تا باهاش حرف بزنم و دوباره دم تنگم می شه ایمو و واتس آپ و البته گاهی اینجا, مثل همین حالا که هیچکس جوابم نمیده و من می مونم سکوت .

سکوتی که خوب و من تو زندگی قبلیم نداشتمش هیچ وقت ولی الان مونسم و بهم کمک می کنه تا فکر کنم و تصمیم بگیرم .

فکر و فکر و فکر و تصمیات مهم برای یه زندگی نو پا .

جای مامانم خیلی خالیه ؛چقدر مهربون ،چقدر کم توقع ،چقدر بدرد بخور و چقدر بی حاشیه .

هزاران روزم که پیشت باشه نه حرفی نه حدیثی نه استرسی 

کاشکی هممون همین جا بدنیا اومده بودیم و الان کنار هم زندگی می کردیم .

کاشکی مامانم مثل خانومای پیر اینجا الان رژ قرمز می زد و شنا میکرد و برای سفرای دور دنیاش برنامه ریزی می کرد .نه که تمام دغدغه اش باشه اینکه کادوی قبولی دانشگاه به شیرین چی بدم ،سوغاتی فرشید تنگ بود ،به بچه سارا چی بدم ؛به زن جدید احسان چی ،گود بای پارتی سینا چی می شه و باران ولیان دورن هشت برابر کادو بهشون بدم.

بهتره برم بهمون خونه خریدنم فکر کنم

جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 06:24 ق.ظ

روزای آخر حاملگی

حاملگی به روزای آخرش رسیده هفته سی و هفت و من این روزای خوش با سوپرایز حضورش شروع کردم و با دختر بودنش و ویزای مامان به نیمه رسوندم و این روزا اگر چه یکم کامم تلخ ولی معجزه بودنش و خواهر باران بودنش و آرزوی داشتن مامان و آجی فرح کنارم اونقدر حالم خوب می کنه که گاهی نگرانی از یادم می ره .

بهرحال سختی تو زندگی همه هست و باید از سر گذردوندش برای ما هم اولین بار نیست و چه خوش شانس بودیم که هیچوقت با مریضی و مرگ و نامردی امتحان نشدیم .

کانادا و مردمش اونقدر خوب و مهربونند که من تا حالا مورد  این همه ابراز احساسات واقعی و خالصانه قرار نگرفتم .

باران اونقدر خوشحال و با اعتماد به نفس و اجتماعی و سنجیده است که همون دختری که هر مادری باید آرزوشو داشته باشه.

زندگی حتی الان که یه سنگ کوچیک لای چرخش گیر کرده به خوبی می چرخه و ای کاش بتونم این احساس رضایت از تصمیمون که حتی یکروز هم بهش شک نکردیتو مادر و پدرم بوجود بیارم .

راستی دخترمن یا قرار سوفیا بشه یا نورا Nora و یا لیان .

برعکس باران مظلوم که وقتی اون تو بود هیچ احساسی از مادرش دریافت نمی کرد من عاشق این کوچولوی شیطونم که شکمم از این ور به اون ور می بره و قرار ما رو چهار نفره کنه .

حاملگی داره تموم می شه و من با همه سختیش بازم بهترین روزای منو ساخته



جمعه 17 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 06:56 ق.ظ

بعد مدتها

امروز هفتم دسامبر ،برای اینکه بدونم چندم آذر باید تقویم نگاه کنم و از این مسخره تر تو دنیا وجود نداره ،هفتم دسامبر ودر حقیقت ششم دسامبر روزخیلی مهمیه ،اول از این نظر که مامانم و آجی  فرح وآقا جون ویزا گرفتن و تا عید میان و دوم از اینکه من از این به بعد مادر دوتا دخترم و چی از این قشنگتر و رویایی تر که آدم یه دختر دیگه مثل باران داشته باشه .

باران شهریوری و ...... فرودینی .ترکیب خوبیه و آرزوی من ترکیب خوب این دوتا بوده اینکه باران خوشبخت و خواهر دار باشه .

روزایی که تو استرس ویزا گرفتن مامان اینا گذشت می ارزید به این جواب سه روزه سفارت .

نزدیک پانصد روز که من اینجام ، عددو به روز می گم و نمی گم یکسال و چهار ماه که می خوام یادم نره چقدر زیادن روزایی که من با خانواده ام نبودم ،درسته که به همت ایمو و تلگرام از لحظه لحظه شون باخبرم ولی دورم دور دور .

باهمه ترسها و تنهایی ها با همه اشگها و امیدواریها و در یک کلام با همه سختی که توضیحش سخت و هنوز ادامه داره با زندگی که هنوز رو هواست و سر و سامون نداره مگه میشه انسانیت اینها رو ندید مگه میشه احترامیو که بخودت و برای وجود خودت ندید ،مگه می شه محبتی که تو کلامشونو و تو عمل هم برای هر سه ما بارها ثابتش کردن رو ندید و

از همه مهمتر مگه می شه پات توی مدرسه باران نزاریو و غرق لذت نشی از این همه امکاناتو مهربونیو و راه و رسم درست زندگی که توی تک تک حرکاتشون بچشم می خوره و هرروزه تو ذهن و روح باران نفود می کنه .

هر اتفاقی هم که بیفته من نمی خوام و نمی تونم باران و از زندگی که حقش و ما با زحمت براش فراهم کردیم محروم کنم ،

پس ایران بزودی یه خاطه دور می شه و قلب من همیشه دو تکه باقی می مونه .

چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 08:39 ق.ظ

دوباره

مادر جون هفته پیش میگفت که خواب دیده من با صدای بلند گریه می کنم و این نشونه شادیه منم نمی دونم از کی خرافاتی شدم که باخودم گفتم یا افشین کار پیدا می کنه ویا من .....،دیروزم بهش گفتم که برام حسابی دعا کنه چون افشین مصاحبه داره وقتی امروزخبر خوب بهش دادم خدا رو شکر گفتنش با صدای گریه اش که می گفت خدا به غریب بودن بچه من کمک کرده ،قاتی شد و من مسبب همه اشکای بهترین مادر دنیا هستم که تو هفتاد و پنج سالگی مهمون چشماش شده ،

اگه شش ماهه که ننوشتم ،بااینکه به این  تنها محرم واقعی حرفای من که همیشه موندگار می شه اعتقاد داشتم ولی ترسیدم که ناخواسته ترس و استرس و دلتنگی و پشیمونیو تنهاییو بی کسیمو یکجا نشون بدم همونی که تو این عکس می شه دیدیش ،لمسش کرد وهمونی که موندگار شد تاآخر دنیا،این شب تمام زندگی منویعنی ما رو عوض کرد ،تو تموم این شش ماه بعد از این عکس ،هیچ وقت نخواستم احساس اون شبمو به یاد بیارم و از طرفی هیچ وقت به درستی کارمون شک نکردم.

برمی گردم 

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 10:28 ب.ظ

یه کم حرف خودمونی

این روزا سر ظهر یه اذانی رو می شنوم که من می بره به سالها پیش به یه ظهر زمستونی نه چندان گرم توی یه آشپزخونه بزرگ با یه موکت قهوه ای پر رنگ که آفتاب از در حیاط خلوت می اومدتا نصفه آشپز خونه که گاهی من و مامان همدیگرو بغل می کردیم و تو آفتاب می خوابیدیم .


اذان آشنا خیابون موحدین رو یادم می آره و پیاده رو خونمون که کنده بودنش برای لوله کشی گاز و رضا ترکمن  و من از مدرسه اومده بودیم و روی سکوی جلوی در نشسته بودیم  و مامان مارو دعوت می کرد به ناهار خوردن که کتلت بود و گوجه سرخ شده و گاهی هم یکم از آرد نخودچی مخصوص کتلت رو می ریخت کف دست من تا لیسش بزنم.


خوشحالم که اون روزا با همه شیرینی هاش و البته سختی ها ش لبخند میاره روی لبای من و اینکه زندگی با همه بالا و پاییناش به من روی خوش نشون داده و من خوشبختم.

حتی الان که اینقدر مضطرب و منتظرم ,انتظار برای چیزی که ازش می ترسم و هیچ دید درستی از ش  ندارم ولی به شدت می خوامش و از من مهمتر افشین می خوادش و بی شک برای باران بهترین .


وباران ,روزی که افشین ادعا کرد دلیل زندگیش اینه که باران رو آدم خوبی بار بیاره یه آدم مفید و خوشحال و من تودلم خندیدم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه که دلیل اصلی زندگی خودم بشه آینده باران و حتی جاه طلبانه تر ,آینده نسل بعد از باران.


الان که دخترم خودش دوست داره که به مهد بره و داستان های مهد رو کاملا تعریف می کنه , وقتی تعریف می کنه که مانلیل (مانلی )دندونش درد می کرده و من بهش گفتم نباباید قند بخوره وباید مسواک بزنه تا خوب بشه ,وقتی می گه عرفان دمپایی رهال (رها )رو برداشت و یا اینکه من سوپ و سبزی نمی خورم ولی ماکارونی می خورم .


وقتی صبحا با علاقه از خواب پا می شه و در حالی که من مهدشو دوست ندارم خودش با علاقه با من خداحافظی می کنه و

 می ره .حالا که احساس می کنم دخترم بزرگ شده و باعث افتخار من !حالا که دلم یه عالمه پول و امکانات می خواد تا براش خرج کنم بیشتر می خوام که برم شاید اونجا امکانات بیشتری برام مهیا باشه تا به خواسته هام که خیلی هم بزرگ نیستن برسم.


اذان ظهر و پنجره اتاق مامنو و چایی تازه دم و هزار تا چیزه دیگه هم می مونه برای روزای دلگیر اونجامو تنهایام که مال خودم وخودم.

1 2 3 4 5 ... 15 >>