X
تبلیغات
رایتل

شهریور بارانی من

یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:18 ب.ظ

برای بارانم

می دونی از اون روزی که روی اون تخت روان  وارد اون آسانسور شدم و ساقی ومامانم و افشین پشت سر گذاشتم .از اون راهرو سبز آبی و اون همه آدم که می دونستن من می خوام دختر به دنیا بیارم و بهم لبخند می زدن .از اون پرده که جلوی صورتم بود تا عملم نبینم و اون موجود کبود کوچولو که به من چسبوندنش ومن اشک ریختم تا تویی که حالا با صدای بلند می خندی! هشتادو سه روز گذشته !

خیلی اشک ریختم و خیلی دلهره داشتم که هنوزم دارم ,هنوز معتقدم این روزا 

سخت ترین روزای زندگیم بودن و هستن یعنی تا روزی که تو روی دو تا پاهات بایستی و راه بری من نگرانم .هرچی همه دکترا بگن که تو مشکلی نداری و این کم اهمیت ترین مشکلیه که می تونست واسه یه نوزاد پیش بیاد من دلم آروم نمیشه و روزا را 

می شمرم تا روزی که این کمربند مسخره رو باز کنی و بتونی لباسای خوشگلت قبل کوچیک شدنشون بپوشی .

عشق من توی این روزای سخت که به قول دکترت واسه 10 در صد نوزادا پیش می یاد

( و من نمی خوام به خودم یاداوری کنم که من جزء اون ده در صد مادرای بد شانس بودم )تنها اون خنده های شیرینت که اگر چه اختصاصیه من نیست (چون تو به همه می خندی) ولی زیباست و حاکی از معصومیتت !و اون نگاه گیرات که به قول همه ناشی از هوشیاری فراوانی که توی این سن هنوز زود, منو زنده نگه داشته .

من میدونم و بازم همه می گن که تو خیلی با شخصیتی چون با اینکه یه جورایی زندانی هستی ولی حتی یه روزم اذیت نکردی.روزی که کمربندت بستیم و یا روزی که واکسن دو ماهگیت زدیم من منتظر یه کم نا آرومی بودم که هیچ خبری نشد و تو صبور و مقاوم از همین کوچیکیت با مشکلات دست و پنجه نرم کردی و از پسشون بر اومدی.

می دونی بیشتر چیزایو که می خوام بهت یاد بدم تو بلدی چون یه طبیعت آروم و سازگار داری.

عشق من !اینا رو مینویسم چراکه نیاز دارم باهات حرف بزنم از حالا تا همیشه !


                                          باران هشتاد روزه من 

                            


            عشق من مچ دستش می خوره و اعلام می کنه به من نیازی نداره !!!!!!!!!

          

                            

                                           باران هفتاد و پنج روزه 


                           

نظرات (2)
+ مریم [ ایالات متحده آمریکا ] http://kashiefiroze.blogsky.com
کودک عزیزترین موجودیه که خدا به ماها هدیه میده.باران خانم هم یکی از اون عزیزهاست که امیدوارم بزرگ که میشه با خوندن این وبلاگ شاد بشه.
پنج‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:54 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی دوستم من برای دیدن نی نی تو لحظه شماری می کنم.
+ مهسا موسوی [ ایران ] http://www.princess1masoo.blogfa.com
این عکسا فوق العاده ان...من همیشه گفتم و بازم می گم و اثبات حرفم رو بارها دیدم که عشق و دوست داشتن واقعی و یکی بودنی که بین یه زوج وجود داره،از همون شکل گیری اولیه بچه ها اونا رو آروم می کنه و اونا خیلی خوب از همون اول می فهمن که دارن به چه خونواده امنی پا می ذارن...واسه همین مثل باران شما صبوری می کنن و آرومن و به همه لبخند می زنن...واقعاْ بهتون تبریک می گم و از ته دلم امیدوارم عاشقانه هاتون مستدام باشه
سه‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 01:44 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی دوست خوب و قدیمی خودم.منم از عکسای دو نفری شما یه عالمه انرژی می گیرم اونم توی این واویلایی که زوجای خوشبخت واقعی کم پیدا می شن.بوس.
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :