X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شهریور بارانی من

سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:27 ب.ظ

برای آقا رضا

خیلی ساده شنیدیم به همون سادگی زندگی نسبتا طولانی که داشت ،اینکه آ قا رضا فوت کرده .

اگر چه غیر منتظره نبود ولی تکان دهنده بود چرا که آقا رضا,دایی مادرم, عزیز بود برای همه !شاید عزیز تر برای  بهارک و مژده ومجید که آقا رضا جزء لاینفک کودکیشون بود نسبت به من! که خاطراتم محدود می شد به تابستا نها  که ما به خانهخالجان مولوک می رفتیم و عید ها که گاهی آنها به اهواز میامدند اما این خاطرات آنقدر عزیزند که انگار همین دیروز بود که آن پله های تمام فرش را طی می کردیم تا به خانه خالجان برسیم اون درب کرکره ای ،اتاق سمت راست که مهمان خانه بود با آن دکور گچی سرخ و زرد آبی و اتاق سمت چپ که یک تراس بزرگ داشت رو به یک حیاط پر از درخت و با صفا  و ما شب ها از سرما یخ می زدیم اون هم وسط تابستان .

چه شب های عزیزی در اون تراس چای خوردیم و خالجان ازقای ننه این وعروس اون گفت.

 حتی یکبار تخم مرغ  شکاند برای آنکه بداند مرضیه را سه شنبه زا چشم زده است یا یکی از همین اطرافیان !


و او همه جا بود همیشه آرام آماده به خدمت برای مووووووووووووولوووووووووووک با همین کشیدگی که من گفتم .


روزی صدبار پله ها را بالا و پایین می رفت و بعد هر چه را در نانواااااااایی( با همان غلظت زبان زیبای همدانی )و یا دککان  بقالی شنیده بود برای ملوک تعریف می کرد.


"ملوک! می دانی نان گران شده.و بقیه اخبار"

آنقدر عزیز بود و بی آزار و صد بار مهربان که من ندیدم بجز خالجان کسی او را بدون آقا و رضای خالی صدا کند.


چه کرد در این زندگیو چه اندوخت و چه لذتی برد هرچند قبل از همه ما ها آمریکا و اروپا را دید .


این سوال فلسفی به ذهنم می رسد که او چرا به این دنیا آمد و چه ظلمی بالا تر از آنکه زندگی کنی بدون آنکه بتوانی بر زندگی بتازیو از آن جلو بزنی.


دلیل بودنش خالجان بود !که دست راستش بود یا ما که بفهمیم چقدر خود خواه وترسو وکم طاقت و حسود هستیم و یا نیستیم چراکه او میزان بود برای خوبیو پاکی .

با اوبود که می توان سنجید که چی هستیم وچه باید باشیم و اکنون بدون او سادگی دنیا کم شده چراکه سنبل صداقت دیگر نیست.


باز هم خدارا شکر که هراز گاهی حتی در آن روزها که در بستر بود به دیدنش رفتیم اگرچه در آخرین دیدار ما را نشناخت اویی که آنقدر با هوش !بود که مرا می شناخت و تشخیص می داد مردی که با من است باید پسر وجیهه باشد و آنوقت افشین را رضا می خواند .


آقا رضا برگی دیگر از روزهای خوش قدیم است که دیگر نخواهیم دید و دیگر تکرار نمی شود مثل آنهای دیگری که رفتند ازخاله جان و عمو مفتاحی  تا کاظم آقا و خاله ملیح ویکی دیگر که آنقدر غریبانه رفت که دلم نمی آید اوو آخرین دیدارش را بیاد نیاورم هانیه !!

جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:58 ب.ظ

نوروز بارانی من.

امسا ل همه چیز متفاوت بود کی می تونه باور کنه که حضور یه کوچولوی هفت ماهه زندگیه همه رو اینقدر تغییربده  امسال تو همه جا بودی و چقدر همه چیزقشنگ تر شده بود. از خونه تکونی قبل از سال نو گرفته تا خرید لوازم نو !

از خرید آجیل و سنبل و سبزه که عشق روزها ی آخر سال و حتما باید توی  روزای آخر! انجام بشه ونه چند روز قبل تر!

 در ترافیک آریا شهر گیرکردن که در روزای آخر سال دلچسب هم هست حالا کنار تویی که زل می زدی به بیرون ،ساکت ساکت ،دلچسب تر هم می شد ، توی صف!!! آجیل فروشی منتظر شدن ونگاه کردن به شیرینی ها و آجیل ها و انتخاب و حالا کنار تو که جلب توجه همه رو می کنی و.....  

آره عشق من امسال با تو توی همه این صف ها و ترافیک ها موندیم تو هم که بهترینی طوریکه امسال پا رو فراتر گذاشتیم و تو آریاشهر که دست فروشها بعد از پیاده رو ها تو خیابان هم بساط پهن کرده بودن قدم زدیم تودوباره آروم تو بغل بابایی زل زدی به دنیایی که تازه داری می شناسیش .

!شاید تو هم خوب می دونی که مامانت عاشق روزای قبل از عید ،انگار که زندگی قرار دوباره شروع بشه و تو هم آدمی بشی فارغ  از همه اشتباهات گذشته وپر از انرژی برای روزا یی که میاد .

بعد رسیدیم به سفره هفت سین و تو که سر سال تحویل از خواب بلند شدی سر حال و خوشحال  نشستی بین منو بابایی ووقتی موقع سال تحویل ما دستا مون مثل هر سال بهم دادیم دستای کوچیک تو هم تو دستامون بود و قتی مثل هرسال من و بابایی از شوق تحویل سال اشک به چشم آوردیم و همدیگر و بوسیدیم بازهم تو بودی .

آخه تو الان یکی از مایی و در حقیقت یکی از خود ما برای ما مهمتر.

بعد توی همه عکسا خندیدی و قشنگترین عکسای نوروزی ما رو رقم زدی.

بعد یکمی مریض شدیو باز هم صبوری از تو که باعث شد برنانه مسافرتمون عوض نشه و پیش بسوی شمال ،از خونه خوابیدی تا هتل گچسر  همراه ما که صبحانه می خوردیم تو هم فرنیتو خوردی.بعد بقیه سفر و دوباره باران خوابید و مامانی گفت :عشق من این ماشین و نه گهواره !

فقط یکبار به دیدن دریا رفتیم تا کوچولوی من زود خوب بشه و وقت بسیار برای دیدن دریا برای خانوم خوشگلی که هفت ماهشه و قرار یه عالمه زندگی کنه و خوش بگذرونه .

دختر خوبم همه شبها را مثل همیشه خوب خوابید و برای همه خندید و توی بازار چینی ها ذوق زده شد از دیدن اون همه رنگ .البته اون همه آت و آشغال .

و حالا خونه یعنی بهترین جای دنیا برای سه نفری که عاشق هم هستن.

اولین نوروزت مبارک و شادو سالم باشی عشق من !