X
تبلیغات
رایتل

شهریور بارانی من

دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:30 ب.ظ

نیمه پر لیوان

دیروز با چشمای خودم ایستادنت به مدت طولانی  دیدم همه گفته بودن که می ایستیو من تا خودم نمی دیدم لذتش نمی بردم و در اوج لذت رفتم به یکسال پیش همین موقع ها که نه یکم قبل تر یعنی 27 شهریور که فهمیدم که تو در رفتگی لگن داری !

یه کوچولوی کمتر از یکماه که تازه داره جون می گیره یه مامان بی تجربه که تازه مشکلات شیردهیو دردهای زایمان و حالت های افسردگیو پشت سر گذاشته و تازه 

می خواد لذت مادر شدن تجربه کنه که این همه در موردش گفتن و یکدفعه با یه بیماری روبرو می شه که نمی دونه چیه و هر چند همه دکترا می گن بسادگی قابل درمان و حتی دکتر سعید توکلی گفت به هیچ درمانی هم نیاز نداره و خودش با بزرگ شدن خوب می شه ولی برای ما ناشناخته است و دردناک ،تا دو روز که من

 نمی تونستم جلوی اشکام بگیرم اونقدر ضعیف بودم که فقط دنبال جایی می گشتم که بتونم فارغ از دیگران با صدای بلند گریه کنم و بگم چرا من!


مامانم و آجی فرح  مثل همیشه حاضر و در خدمت من و افشین هم که خودش داغون داغون بود و فقط سعی می کرد که من آروم کنه.

بر خلاف انتظارم روزی که اوون کمربند لعنتی رو برات بستیم و تو با اون پا ها و دستای باریکت خم به ابرو نیاوردی همه آروم تر شدیم یه عکس دارم از اون موقع که افشین برای اینکه زاویه پا تو توی باز و بسته کردنا یادمون نره ازت گرفته ،بعضیا می گن اینو برای چی نگه داشتیو منم می گم ای اولین باری بود که دخترم شجاعانه با دردش ساخت و خم به ابرو نیاورد و می خوام برای همیشه ثبتش کنم.

از اون روزا بیش از یک سال گذشته ما با هم بزرگ شدیم حال که تاتی تاتی می کنی و می ایستی و تا چند روزه دیگه هم راه می ری ، به خودم اجازه دادم که ذهنم بره به اون روزا و حتی به یادشون چند قطره هم اشک ریختم ،بعد قیافه خونسرد خانم دکتر ایرانپور به یاد آورم که در مقابل گریه های بی وقفه من گفت چرا خوشحال نیستی که الان فهمیدیم و درمانش می کنیم !

اون موقع به خودم گفتم اون نمی فهمه من چی می کشم !وحال می دونم که سلامتی بارانم رو مدیون تجربه اونم .

خانم دکتر در یک کلام به من یاد داد که در اوج مشکلات می شه نیمه پر لیوان رو دید و ای کاش که من یاد بگیرم به باران هم یاد بدهم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات (1)
+ نوشبن [ نامشخص ]
باران عزیزم دوست دارم وقتی بزرگ شدی و خودت داری این را می خونی من هم بهت بگم که این نوشته منو واقعا تجت تاثیر قرار داد چراکه با چشم خودم دیدم که مامان و بایا چه آروم و بی
صدا دارند درد می کشند و نگرانی رو می شه توی چهره ی به ظاهر آروم و نگاهشون دید .عزیزم باور کن انگار از اون روز به بعد بزرگتر و صبورتر شدند همین طور تو گل خوشگلم که با پای بسته خوش اخلاق ترین دختر دنیا بودی و سختی اون روز ها رو با اون نگاه شیرین و خنده های دوست داشتنیت آسونتر کردی.مطمئنم که مامان و بابا الان از خوشحالی توی ابر هان
سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 07:16 ق.ظ
امتیاز: 0 0
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :