X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شهریور بارانی من

سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 05:49 ب.ظ

به جمع مامانا خوش اومدی دوستم.

مریم عزیز و قشنگم که دلم برات یه ذره شده خودت می دونی که چقدر دوست دارم چقدر بهت افتخار می کنم ،چقدر از شرایط زنگیت راضی هستم و چقدر ازدواجت تائید می کنم.


چقدر خوشحالم که شوهری داری که اینقدر به افشین شبیه ، اینو می گم چون معتقدم افشین در مجموع خوبیها بدیها بهترین همسر دنیاست.موزیک Hard rack خیلی موزیک محبوبی نیست که این دوتا که اتفاقا هم آدمای خونسردی هستن عاشقشن.

خوشحالم که با خوشحالید و زندگی مشترک رو می شناسید یعنی از شباهت هاتون لذت می برید و تفاوت هاتون رو می پذیرید .


و حالا مهمترین مشترک زندگیتون داره اتفاق می افته و شما از این به بعد یه زندگی متفاوت ،که  نمیگم بهتر ولی با اطمینان می گم که سخت تر و هدفمند تررو تجربه می کنید.

من یه روزایی که خیلی هم دورنیست همه اینا رو تجربه کردم که قطعا به تجربه های تو خیلی نزدیک 


از روزایی که اون بود و من نمی دونستم و می خواستمش ،گرفته تا روزی که اعلام وجود کرد،از شش هفتگی و زغال لخته بودنش ،تا هشت هفتگیو صدای قلب،از آزمایش NTوتعیین جنسیت تا روزی که او صدای جارو برقی و من را می شنید،

از باران بودنش تا عکس حاملگی ،از شکم گرد و قلمبه و افتخار به اون تا لگدهایی که با خوردن پسته محکمتر می شد.

عزیز دلم روزای قشنگی منتظرت که تو قهرمان اولش هستی و مریمی که من می شناسم و عاشقشم و از خوردن تخم مرغ پخته و اسفناج غرق لذت می شه قرار بهترین روزای عمرش تجربه کنه.

به جمع مامانا خوش اومدی دوستم.

دوشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 05:28 ب.ظ

I have a dream

مارتین لوترگینگ یه جمله معروف داره که می گه I have a dream

 اون با این جمله دنیار و تکون داده وخیلی از آدمای بزرگ دنیا این جمله رو توی سخنرانیاشون می گن .

و امروز من حس گفتن این جمله رو دارم ،راستش منم یه رویا دارم که خیلی هم دور از واقعیت نیست ،اگه رویام به حقیقت بپیونده به هیج جای دنیای به این بزرگی بر نمی خوره،

من توی رویام یه دوستیو که حالا خیلی مریض و نحیف می بینم که دوباره ایستاده !زیبا و سالم و قوی و ستودنی مثل اولین باری که دیدمشو اون با اون قد بلند و پر ابهتش منو مجذوب خودش کرد ،به من گفت:مریم کدومتونید؟

بعد که من با خجالت گفتم من !گفت ببین عزیزم می می قول داده که به تو نگه ولی من هیچ قولی به کسی ندادمو می گم که مامانت فهمیده تو بهش دروغ گفتی خودت یه جوری راست وریستش کن.

اون روزا من اولین روزای بیست سالگیمو می گذروندم و همه هم و غمم این بود که مامانمو بپیچونم و دو ساعت بیشتر توی یه مهمونی بمونم !

و تو توی اوج زیبایی و پولداریو خوش تیپیو موفقیت بودی واین شد، که شدی کعبه آمال و آرزو های من ،شدی همونی که آرزو داشتم بشم ،شدی آینده ای که می خواستم بهش برسم ،بعد ها که بیشتر دیدمت ،خاطره هامون هم بیشتر شد با هم مهمونی رفتیم ،خوندیم و رقصیدیم و جوونی کردیم ،با هم مشروب خوردیم و از خنده ریسه رفتیم ومن بیشتر شناختمت هر چند خیلی کم !

 اما شناختن قلب های بزرگ کار سختی نیست ،قلب های مهربونی که برای همه دنیا جا دارن ومیشه آسون شناخت.

بعد ها من بزرگتر شدم و تو موفقتر و هنوزم ایده آل من در همه چیز لباس و تیپ وتحصیلاتو موفقیت شغلی.

وقتی اومدن باران به هم تبریک گفتی غرق در غرور شدم چراکه تو بهترین بودیو با من از باران می گفتیو می خواستی که اون رو ببینی.

بودن در حلقه دوستان تو افتخاری بود که حال نصیب من هم شده بود ،با اینکه از نزدیک نمی دیدمت اما خوشحال بودم که در face book هستیو و likeیو تبریک تولدواحوال پرسی ها کوتاه .

و بعد از بیماریت شنیدم.ته دلم می دونستم که تو می تونی با همه سختیا بجنگیو حتی قویترین بیماری ها رو هم تسلیم کنی.

حال من در حالی که آرزو دارم که صدای شاد و سر زنده تورو دوباره بشنوم رویایی دارم .

رویایی که سخت و غیر ممکن نسیت ،نشدنی نیست ،معجزه نیست فقط لازم اونی که خودش خدا می دونه قادر مطلق می دونه سرچشمه همه قدرتها می دونه یه ذره،یه کوچولو از اون همه هاشو خرج کنه تا رویای من به حقیقت بپیونده.