X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شهریور بارانی من

چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:35 ق.ظ

خوشبختی پایدار

گفتم که این مدل زندگی رو دوست ندارم و دوری از افشین برای من سخت و حالا رسیدم به روزای آخر انتظار اومدنش و مثل بچگیام به تعداد روزای باقی مونده سیب کشیدم و هر روز یکیش خط می زنم الان 3 تا سیب باقی مونده بعد ازاون افشین میاد .  

دیروز که بعد از چند زوز خونه خودم بودم فهمیدم که چرا این روزا رو دوست ندارم ،چون من هشت سال که عادت کردم که توی این خونه باشم و افشین هم حضور داشته باشه ،بچرخه ،روی کاناپه ولو بشه ،پشت کامپیوتر بشینه ،اسم هر خواننده ای که می شنوه آلبوم های از نوزادی تا مرگش دانلود کنه و در نتیجه  1TRAموزیک داشته باشه ،تو ماهواره 2 ساعت بگرده تا یه جایی BBCرو بدون پارازیت پیدا کنه ،تو آشپزخونه دورو بر من بچرخه و کمکم کنه و البته کارایی که من تو پنج دقیقه انجام می دم یکساعت طول بده ! تا من حموم می رم و یا یه جایی که نیستم صدای موزیکش اونقدر زیاد کنه که خونه بلرزه وبعد وقتی که دید من هیچی نمی گم ادامه بده تا جایی که من بگم:  

 افشیییییییییییییییییییییییییییییین استرس گرفتم اینقدر که جیغ زد ،کمش کن. 

گفتم که عادت کردم به آغوشی که برای من همیشه بازو گرم و شیرین ،به تخت خوابی که بوی اون می ده و بدون اون حتی یک شبم نمی خوامش  . 

من عادت کردم که نفر اول زندگی اون باشم و همیشه اولویت اول انتخاباش ،عادت کردم به آرامشی که خودش داره و به من و باران انتقال می ده به بابایی که حتی وقتی خسته از سر کار برمی گرده با کیف دستش می شینه و یکساعت ماهی وبادبادک می کشه ،به بابایی که شبایی که باران تب کرده بود پا به پای من باران به بغل راه می رفت و شعر می خوند . 

من عادت کردم به چشمایی که همیشه می خنده حتی تو روزای سخت و استرس زا ، همیشه تو مشکلات با آرامش ذاتیش یه راه حلی پیدا می کنه . 

من عادت کردم به زندگی بی استرس !اینکه برای حرف زدنم ،لباس پوشیدنم ،کار کردنم ،بیرون رفتنم ودوست داشتنم ،منم که تصمیم می گیرم و افشین که بهترین دوستم به من و تصمیماتم احترام  

می زاره و تائیدشون می کنه . 

وحالا سه روز مونده به برگشتنش و من منتظرم تا غرق بشم در عادت شیرین با اون بودن که باید خوشبختی پایدار نامیده بشه و همین خوشبختی پایداره که به من قدرت می ده تا سخت ترین روزای زندگیم تحمل کنم.

سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 03:47 ب.ظ

اولین بزنگاه زندگی ما !

افشین دو روز که رفته و من یه روز قبل رفتنش بغض این چهار ماهم شکست و علی رغم همه ژستهای قوی بودنی که گرفته بودم گریه رو سر دادم ،از بد حادثه روزی هم که رفت جمعه بود و خیلی سخت گذشت بطوریکه بارها به خودم گفتم که من نمی تونم تحمل کنم و افشین باید برگرده .

 و حقیقت هم همینه !

برعکس انتظار ما باران بهانه افشین نمی گیره و مثل همیشه بهترین کوچولوی دنیاست ولی من حالم بد .

حالم بد با اینکه این چند روز رو به گشت و گزار گذروندم و همه دور و برم بودن ،ولی همش احساس موقتی بودن دارم که از یک طرف می تونه گواهی دلم باشه برای زود برگشتن افشین و از طرف دیگه می تونه احساس قلبیم باشه به این نوع زندگی ،اینکه دوسش ندارم ،اینکه آدم جدایی طولانی مدت نیستم ،اینکه آدمی نیستم که از 365 روز سال فقط 96 روزش با افشین باشم ،اینکه آدمی نسیتم که تمام مسئولیت های باران به عهده بگیرم و به تنهایی اونو تربیت کنم .

دوست ندارم هر روز تلفنی افشین در جریان امور زندگی قرار بدم و از اون بدتر کارای باران براش تعریف کنم و اون بخنده بگه آخی !نه !راست میگی !اینو گفت !

بدتر ازاون بگه وقتی برگردم زبونش کامل باز شده !!!!!!!!!

آخه این چه زندگیه و کجاش مشترک .

شاید به قول دوستان اولش و من عادت خواهم کرد ولی به چی ؟به نبودن و ندیدن افشین !

این قراری نیست که ما با هم داشتیم واین زندکی نیست که ما دوستش داشته باشیم .