X
تبلیغات
رایتل

شهریور بارانی من

چهارشنبه 11 دی‌ماه سال 1392 ساعت 01:59 ب.ظ

اعلام موجودیت باران خانم در 11 دی 89.

امروز روزیه که فهمیدم باران خانم هست دقیقا سه سال پیش ، درمورد اون روز و انرژی که باران با اومدنش به اون روزگار من بخشید بار ها حرف زدم و امروز می خوام تک تک لحظه های 11 دی ماه 89 رو تکرار کنم ،صبح با سارا رفتیم خونه مادر جون اینا و من باید یه آزماش خون می دادم که ثابت کنه من  حامله نیستم تا دکتر به من آمپولی بده تا پریود شم ،آخه دو ماهی می شد که پریود نشده بودم و جواب آزمایش خونم و بی بی چکم منفی بود ،من می خواستم این داستان قرو قاطیو به کمک دکتر اداره کنم این بود وقتی تو تهران پارس پیچیدم و چشمم به تابلوی بیمارستان آرش افتاد رفتم سمتشو آزمایش خون دادم. 

بعد دقیقا همین ساعتا بود حدود 3 که با خواهرم رفتیم که جواب آزمایشیو رو که صبح من بدون انتظار مثبت بودن داده بودم رو بگیریم ،سرم درد می کردو در یک تصمیم انتحاری سر کار نرفته بودم ،بعد اون راهرو های طولانی آزمایشگاه بیمارستان آرش و اون آقایی که بهش گفتم حالا نتیجه چیه و خیلی خونسرد وانگار که اتفاق مهمی نسیت گفت مثبت دیگه!!!! و من انگار نشنیدم گفتم چی ؟و اون تکرار کرد بعد من تا ماشین که خواهرم بی خبر از همه جا توش نشسته بود دویدم و با هم با صدای بلند گریه کردیم.  

بعد توی خونه به مامان وبابام گفتم ،خواهرم به افشین زنگ زد و گفت سلام آقای پدر و اون توی یه جلسه مهم اصلا نمی فهمید خواهرم چی می گه ؟تا شب تو شوک بود.

و سر درد من تا شب که به مطب دکتر معظمی رفتیم چند برابر شده بود. دکتر یه نگاهی به جواب آزمایش کرد و گفت خوب مبارکه دیگه  

 و حالا  باران من 2 سال و چهار ماهشه و من روز های بدون اون بودن بیاد نمیارم . 

آخه من چیکار کنم با دختری که نون پنیرو می زاری جلوش و خودش  می گه "باران دخترم نون پنیرت و بخور "  

بهش می گی  اسم شما چیه :می گه "اسم شما چیه ،باران سخاوت پور .چند سالت :2 سال بگو مامان دوستی ،مامان بوس بوس."

صبحا که از خواب بیدار می شه با حالت گریه می گه :مامان کجا رفته ،مامان رفته سر کار !یعنی خودش می گه ،خودش جواب می ده ،خودش گریه می کنه ،خودش خودش آروم می کنه .

دخترم با رفتن باباش خانمتر شده و دوری باباشو به متانت ذاتیش تحمل می کنه ،گاهی با مظلومیت می پرسه بابا افشین کجا رفته ؟بابا افشین کجاست ؟

وبعد صبورانه منتظر می شه تا اون برگرده . 

اونقدر عاشق خودش که یکی از بهترین تفریحاتش دیدن فیلم های قدیمی خودش !  پیش من میاد و میگه کامپیوتروبازکن و بعد عکس مامان و بابام و روی desktop  می بینه و می گه :آقاجون ،ماجون حالا دس دسیو بعد خودش انتخاب می کنه که کدوم فیلم ببینه و ساعت ها از دیدن خودش لذت می بره و می خنده . 

وقتی چیزیو نمی خواد اعلام می کنه که اون چیز از روز اول وجود نداشته و الانم نداره یعنی می گم باران بریم پوشکت عوض کنم و اون میگه پوشک نداریم و یا می گم باران غذا بخوریم و اون می گه غذا نداریم شیر، های.

منم و این دختر باشخصیت وباهوش و زیبا  و انتظارهای طولانیو تکراری برای برگشتن افشین. 

عزیزم امروز روز مهمیه و من مفتخرم که در این روز موجودیت شما رو کشف کردم  

 

                                     و این هم زیباترین خنده دنیا  

 

                          

نظرات (0)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :