X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شهریور بارانی من

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 4 تیر‌ماه سال 1397 19:08)
    بعد حدود چهار ماه دوباره تنها شدم البته اگر بودن لیان رو❤تنهایی در نظر بگیریم .منظورم اینه که کسی نیست تا باهاش حرف بزنم و دوباره دم تنگم می شه ایمو و واتس آپ و البته گاهی اینجا, مثل همین حالا که هیچکس جوابم نمیده و من می مونم سکوت . سکوتی که خوب و من تو زندگی قبلیم نداشتمش هیچ وقت ولی الان مونسم و بهم کمک می کنه تا...
  • روزای آخر حاملگی (جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1396 06:24)
    حاملگی به روزای آخرش رسیده هفته سی و هفت و من این روزای خوش با سوپرایز حضورش شروع کردم و با دختر بودنش و ویزای مامان به نیمه رسوندم و این روزا اگر چه یکم کامم تلخ ولی معجزه بودنش و خواهر باران بودنش و آرزوی داشتن مامان و آجی فرح کنارم اونقدر حالم خوب می کنه که گاهی نگرانی از یادم می ره . بهرحال سختی تو زندگی همه هست و...
  • بعد مدتها (جمعه 17 آذر‌ماه سال 1396 06:56)
    امروز هفتم دسامبر ،برای اینکه بدونم چندم آذر باید تقویم نگاه کنم و از این مسخره تر تو دنیا وجود نداره ،هفتم دسامبر ودر حقیقت ششم دسامبر روزخیلی مهمیه ،اول از این نظر که مامانم و آجی فرح وآقا جون ویزا گرفتن و تا عید میان و دوم از اینکه من از این به بعد مادر دوتا دخترم و چی از این قشنگتر و رویایی تر که آدم یه دختر دیگه...
  • دوباره (چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1395 08:39)
    مادر جون هفته پیش میگفت که خواب دیده من با صدای بلند گریه می کنم و این نشونه شادیه منم نمی دونم از کی خرافاتی شدم که باخودم گفتم یا افشین کار پیدا می کنه ویا من .....،دیروزم بهش گفتم که برام حسابی دعا کنه چون افشین مصاحبه داره وقتی امروزخبر خوب بهش دادم خدا رو شکر گفتنش با صدای گریه اش که می گفت خدا به غریب بودن بچه...
  • یه کم حرف خودمونی (دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395 22:28)
    این روزا سر ظهر یه اذانی رو می شنوم که من می بره به سالها پیش به یه ظهر زمستونی نه چندان گرم توی یه آشپزخونه بزرگ با یه موکت قهوه ای پر رنگ که آفتاب از در حیاط خلوت می اومدتا نصفه آشپز خونه که گاهی من و مامان همدیگرو بغل می کردیم و تو آفتاب می خوابیدیم . اذان آشنا خیابون موحدین رو یادم می آره و پیاده رو خونمون که کنده...
  • ده ساله شدیم (سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1395 22:22)
    امروز دهمین سالگرد ازدواج من و افشین , زن و شوهری ده سالمه ما از ناپختگی و عشق و عاشقی اولیه گذشته و رسیده به یه ثبات ده ساله, به با هم بودنی که گریزی ازش نیست و شیرین , به اهدافی که خیلی وقته یکی شده به انگیز هایی که مشترک و مهمترینش یه مو بینگولی مودب و با شخصیت که نتیجه ترکیب ژن پاک و درستو حسابی در کنار پدری و...
  • تولد سی و شش سالگی (شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1394 22:16)
    امروز تولدم ,بیست وچهارم بهمن پنجاه و هشت ساعت چهار بعد از ظهر به گفته مامانم و روز چهارشنبه به گفته سیستم های تقویمی امروزی, شاید حضور این همه چهار باعث شده که به من کلا به عدد چهارو چهارشنبه علاقه داشته باشم به و چهار نفری بودن خانواده فکر کنم. من توی یه خانواده شلوغ با یه پدر و مادر پیر ,تو سال های اول انقلابو شلوغ...
  • تلخی نا خود آگاه (جمعه 8 آبان‌ماه سال 1394 18:42)
    جای جدیدم توی محل کار یه پنجره داره رو به یه باغچه پر درخت و البنه یه دیوار آجری قدیمی که نشونه محله های قدیمی تهران ,دوستش دارم مخصوصا وقتی که باد پاییزی می پیچه لای برگ درخت و و موسیقی مورد علاقه منو می زنه .می دونم که دلم برا ی اینجا و این پنجره هم تنگ می شه و ترجیحم براینه که از رفتنم حرف نزنم دلیلشم اینه که...
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 8 مهر‌ماه سال 1394 22:28)
    مدراک مدیکالمون ارسال شد وما یه قدم به سمت تغییر سرنوشت نزدیک تر شدیم تو یه هشت مهر ماهی که پاییز کاملا مشهود ,همون دلشوره ها ,همون احساس پاییزی که نمی دونی دل گرفتگی یا احساس خوشایند نزدیکی به بارون و صدای زیبای پیچیدن باد لای درختا ! پاییز با تمام احساسات متناقضی که برای من میاره مثل هر سال رنگارنگ و پر شور اومده ,8...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1394 14:35)
    داره می افته روی دور تند و من گیج و ترسیده و غمگین نگاهش می کنم ,در حقیقت اون بالهایی که از ش گفته بودم داره باز می شه ولی لرزون .توی سرم خالیه و هیچیو نمی بینم جز بارانی که دور از عزیزاش و بین غریبه ها بزرگ می شه .و عزیزایی که با رفتن باران می شکنن .
  • در قفس داره کم کم باز می شه ! (چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1394 11:04)
    یه روزی تو گذشته ها , تابسون سال 78 که شقایق از ایران می رفت و من قرار بود برای درس خوندن به تهران بیام و اینقدر از تهران اومدنم راضی بودم که از ایران رفتن یه رویای محال بود که بهش فکر هم نمی کردم, خلاصه تو اون روزا برای شقایق یه نامه نوشتمو اینجا رو به یکه مرداب تشبیه کردم که ما توش دست و پا می زنیم و هروز بیشتر غرق...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1394 15:37)
    حس امروزم یه حس جدید ,حسی که دلم می خواد خودم ببینم ,دغدغه های کوچیک و بزرگ خودم داشته باشم .خود واقعیم که می تونه با خوندن یه رمان خوب و یا دیدن یه فیلم خوب احساس خوشبختی کنه ,همونی که راحت می تونه اشک به چشمش بیاره با دیدن صحنه های سوزناک و هیجان زده بشه با فکر رفتن به پارک آبی . فقط به خودم فکر کنم نه مامان ,نه...
  • مهد کودک دو هفته شد (چهارشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1394 08:35)
    بعد از یک هفته اون گریه وحشتناک و سوزناک حالا به بغض دردناک از روی ناچاری تبدیل شده و همه می گن که این خوبه !!! باران از روز اول به دنیا اومدنش تا حال که سه سال 8 ماهش همیشه با ما و شرایط کنار اومده ,به نبودن من ,به غذای کمکی ,به مهمونیای وقت و بی وقت ,به مسافرت ,به از شیر گرفتن و به خیلی چیزای دیگه خیلی زود عادت کرد...
  • اولین خاطرات بد زندگی باران (یکشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1394 13:37)
    یه چشای نگران که نمی خواد از من جدا شه و بعد صدای گریه و جیغی که منو می خواد و بعد 7-8 ساعت دوری یه بغض که به مامان مریم گفتن اضافه شده و یه سکوت دوست نداشتنی شده کابو س این روزای من . اینکه باران هیچ وقت به نبودن من عادت نکرد و هرگز در آرامش از من جدا نشد یه واقعیت که دلیلشو نمی دونم بعدش مامان بزرگاش شدن سنبل نبودن...
  • سال نو مبارک (چهارشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1393 07:53)
    بالاخره روزای قبل از عید که سالهاست سوگولی روزای من تو هر سالن رسیدن ,هوا به بهترین حالت خودش رسیده و در یک کلام بهاری شده ,اون شور و هیجان مخصوص این روزاهابه مردم و به خیابونا برگشته و همه مهربون شدن !!!آخه سال داره نو می شه و شاید اونا هم مثل من تصمیم گرفتن آدمهای بهتری باشن , این روزا مریضیو بی پولیو استرس دست از...
  • جوان ترین مامان هفتاد و سه ساله دنیا!! (شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1393 08:40)
    من جزء گروه بچه هایی بودم که با مامانشون فاصله سنی زیاد دارن , 40 سال . این الان دیگه عجیب نیست آدما دیر ازدواج می کنن و دیر بچه دار می شن و یا اینکه ما ها داریم می ریم به سمتی که تو 30-40 سالگی خودمونو پیر ندونیم, ابایی نداشته باشیم از هیچ کاری از رژ قرمز ومایو دو تیکه تا دامن کوتاه و مست بازی !!!بچه دار شدن که طبیعی...
  • مو ینگولی و جملا ت منفی ! (چهارشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1393 08:25)
    نمی دونم چرا این چند وقته اینقدر بیشتر از قبل هوس بودن با مو بینگولیو می کنم .دلم بیشتر براش تنگ می شه و حرکاتش تو ذهنم تکرار می کنم بعد پناه میارم به فیلمای توی گوشیم و می بینمش و می خندم. آخه خنده نداره این دختر؟ وقتی خاله فرح مجبور می کنه که باش پازل درست کنه !بعد من برای نجات آجی فرح می گم مامانی خاله می خواد نماز...
  • مریمو stand by (دوشنبه 29 دی‌ماه سال 1393 07:38)
    یه چند وقتی بود که دچار روزمرگیو فلج ذهنیو افسردگی مزمن و یه سری حس و حال شیک دیگه شده بودم .به قول شقایق :وقتی بدون نفس گیری میدوی تا به یه هدف بزرگ برسی ,اون روزی که دستاوردتو تو دستت داری که معمولا مادی ! بکدفعه دجار یه خستگی عظیم می شی ! فکر کن که تنها هم باشی !یا از اون بدتر یار تنهایی همه باشیو الان تنها ! حالا...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 15 دی‌ماه سال 1393 14:46)
    یه چند روزیه که دلشوره و استرس دارم چرا ؟چون باران می خوام بزارم مهدکودک !!!می ترسم که دنیاش بهم بریزه ,می ترسم که مهد دوست نداشته باشه ,می ترسم کسی دعواش کنه ,می ترسم غذا خوب نخوره و یا خسته بشه !می ترسم از صبح تا عصر که منو نمی بینه فکر کنه من نیستم ومن بر نمی گردنم , من که در کل مامان مزخرفی هستم .. مامانی که از...
  • یه باران توپول مو بینگولی (شنبه 10 آبان‌ماه سال 1393 09:14)
    اولین خاطرات بیشتر آدما بر می گرده به 5 سالگیشون ,اینکه بعضیا 2-3 سالگیشونو یادشون یا خیلی حافظه خوبی دارن و یا دیگران تعریف کردنو اونا فکر می کنن یادشون ! من به عنوان مامان مریم اون لپ توپل موفرفری هیچی رو یادم نمی ره ولی دوست دارم ازخودشو کاراش تو این روزا بگم تا یه روزی بدون اینکه من بگم بخونه و بدونه البته اگه منو...
  • زنده باد داشتن تو و خوشبحال ما و از مهمتر باران که تو روداریم. (چهارشنبه 2 مهر‌ماه سال 1393 08:06)
    امسال از روزهای اول مهر هوا شد یه پاییزی زیبا و همون باد خوشگله که همیشه اول پاییز میاد و مختص اول دوم مهر شروع به وزیدن کرد ,همون باد که می پیچه وسط درختا و یه صدای مخصوص می ده که همیشه موزیک متن رویاهایی که من می بافمشون تا آرامش پیدا کنم . مهر برای من یه ماه وابسته ست وابسته به حال و روزم مثل دریا اگه حالم خوب باشه...
  • خلاصه اینکه هیچکس غر غرای ما رو تحویل نگرفت. (چهارشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1393 11:22)
    امسال پاییز خیلی زود داره میاد با اینکه هنوز به نیمه شهریور هم نرسیدیم ,هواخنک شده و هوای نیمه ابری مخصوص پاییز که خدا نکنه دلت توش گرفته باشه خودش نشون داده. از نظر منطقی من اگه بخوام پارسال با امسال مقایسه کنم در بهترین شرایط بسر می برم اصلا حتی اگر مقایسه هم نکنم ,خونه جدید کار خوب ,بچه سالم ,شوهر حرف گوش کن همه...
  • عشق سه ساله من تولدت بهترین اتفاق زندگیم بود و بر من مبارک. (شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1393 08:53)
    امروز یه حال عجیبی دارم می خوام اون روز مهم یعنی 1 شهریور 1390 رو با تمام جزئیاتش به یاد بیارم ,بارها ازش گفتم و ازش نوشتم ولی امروز دوست دارم بیشتر به یاد بیارم خیلی چیزا رو , ازمامانم و افشین و ساقی گرفته تا خیلی جزئی تر یعنی یه گلدون فلفل کوچولو که ساقی شب قبلش برام آورده بود ,و یا موهام که با دقت سشوارش کشیده بودم...
  • من به باران سخاوت پور مودب کم حرف !!!!مهربون خوشگل قد بلند لاغر موفرفری افتخار می کنم . (یکشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1393 09:32)
    همین حالا دلم برای صدای کولر گازیهای اهواز که آهنگ یکنواخت تابستونای طولانی اهواز بود تنگ شد ،اینکه آدم یکدفعه هوای چیزایی تو گذشته بکنه که اون روزا کم اهمیت بودن خوب ؟بد ؟نمی دونم ولی یه حسی به من می ده که هوای اون با اهمیت هایی رو داشته باشه که تند وبدون توقف از کنارمون می گذرن و نمی تونیم حتی سرعتشون کم کنیم . مثل...
  • به قول افشین Rock on (دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393 15:33)
    افشین امشب از استانبول برمی گرده ؛یه سفر رویایی سه روزه بهمراه کنسرت متالیکا !که من علی رغم بی پولی و انتقاد های مخفیانه دیگران ترتیبشو دادم . اونقدر بهش خوش گذشته و این سفر براش هیجان انگیز بوده که مطمئنم چند سال به عمرش اضافه شده . اصلا آدما برای همین زندگی می کنن که به قول شاهرخ : فکر راحت ،نفسی خوش دل من می طلبد....
  • افشین برگشته ! (شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1393 11:59)
    افشین برگشته !بعد از 6 ماه سخت و دور که علی رغم توصیه ها و دلداریهای دوستان که" عادت می کنید" ،ما عادت نکردیم نبودنش یه درد کامل بود وروزایی که می اومد می افتادیم رو دور انجام دادن کارایی که بدون اون ممکن نبود از خرید ها گرفته تا دیدن دوستان که همه مثل من افشینو کم داشتن ! دست آخر ما یه دل سیر همدیگرو ندیده...
  • برای سارا (چهارشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1393 11:59)
    سارا ی من تواگر مهمترین آدم زندگی من نباشی یکی از اونا هستی ،عزیزترین که هستی وجزء اونایی که اگه بخوام چند تا آدم اول زندگیم اسم ببرم،هی شک می کنم که اولی هستی ،دومی و یا نه ! همه ی این چند نفر اولی هستن . از 21 مهر 1365 که من تازه به کلاس اول رفته بودم وتو اومدی ،از اون روزا که به مامانو بابات اصرار می کردم که اسمش...
  • و 24 فروردینی دیگر (چهارشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1393 11:41)
    همیشه چند روز قبل از سالگرد ازدواجمون حال و هوای من عوض می شه و پر می شم از بهترین احساس ها و دوست دارم که بریزمشون روی کاغذ و برای همه از بهترین اتفاق زندگیم بگم ولی امروز صبح که این emailo از افشین گرفتم تصمیم گرفتم برای احترام به افشین که اینقدر صمیمانه از منو عشقمون گفته سکوت کنم: سلام عشقم: دیروز که داشتم می...
  • خونه هشت ساله من (یکشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1393 09:47)
    تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی سقفی برای ما ..........سقفی اندازه قلب من و تو........ ما بعد از هشست سال داریم از این خونه می ریم ،به خونه جدید و بزرگی که بصورت معجزه وار صاحبش شدیم ،دوباره مثل اون روزای خوش هشت سال پیش کمد و کابینت و دستشویی و شیر آلات نو برای خونه جدید سه خوابه ما ،یه خواب اضافه در رویاهای دور من بود...
  • دم عید وکاروباران (یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392 10:41)
    این روزا سر کار اومدن برام خیلی سخت شده ، اگه روزای قبل از عیدو که آدم یه عالمه کار شخصی داره اونم برای منو ، خونه جدید، کارهای جدید، در نظر نگیریم ،منیو که خیلی وقته دلم یه دل سیر تنهاییو کتاب و فیلم و سکوت و بیکاری می خواد فراموش کنی ،می رسی به دختر کوچولوی چسب که وقتی می بینتت دوست داره به تو بچسبه ،این چسبیدن...
1 2 3 >>