X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شهریور بارانی من

چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 05:41 ب.ظ

مدرسه گلچهره وخانم خداپرست

دیروز تو لیست دوستان رویا خداپرست ،دوست بچگیام یه دختر خانم زیبا دیدم به نام هما خداپرست و یکدفه رفتم به بیست و دو سال پیش ،مدرسه راهنمایی گلچهره ،کیانپارس ،اهواز .

اون روزا ما تازه از دبستان به مدرسه راهنمایی اومده بودیم و خانم خداپرست ناظم ما بود ،من ایشون رو یه جورایی بخصوص تر می شناختم چون که اونا همسایه ما بودنو رویا و رضا همبازیای من !

اونا یه خانوداه چهار نفری خوشبخت بودن وکعبه آرزوههای من !هر روز بعد از ظهر رویا و رضا بهترین لباساشون می پوشیدنو بعد از اینکه یه یکساعتی با ما بازی می کردن با مامان و باباشون می رفتن بیرون !

هر روز !!

بعد من به مامانم می گفتم :آخه اونا هروز کجا میرن ؟چرا ما هیچ جا رو نداریم که بریم ؟مامان می گفت آخه اونا اصالتا اهوازی هستن و اینجا خاله و دایی دارن هروزم که خونه یکی از اونا برن بازم هفته تموم نمی شه و یه روز من تو عالم بچگیم از خانم خداپرست پرسیدم امروز خونه کی می رید ؟بعد ایشون با اون چشمان زیبا با تعجب به من نگاه کردن و گفتن ما امروز می ریم برای ماهیا غذا بخریم !!

حالا بعد از هشت سال زندگی مشترک دلیل باهم بودن و باهم بیرون رفتن چهارتایی اونا رو می فهمم ،می فهمم که برای گرم بودن  زندگیو و حفظ این گرما باید حتی هر روز! بهترین لباسها رو پوشید و حتی برای خریدن غذای ماهی !از خونه بیرون رفت اونهم با هم .

اون روزا هوای تابستونای اهواز نمی ذاشت که ما ها صبح ها  از خونه بیرون بیایم و مامان من هم مثل بقیه همسایه هامون حریف من نمیشد ومن خسته وبی حوصله از برنامه های کودک تکراری به کوچه می زدم وتو تنها سایه ها با هم بازی می کردیم همه بجز رویا و رضا و یه روز که خانم خداپرست منو دعوت کرد که به خونه اونا برم و منم البته مامانم مجبور کردم لباس مهمونی تنم کنه و بعد ما با کمک هم یه تاج درست کردیم باورم نمی شد خودمون رنگش کردیم بعد روی یکه مقوا چسبوندیمش بعد کش قیطونی بهش وصل کردیم و بعد  خدای من یه عالمه لوله های باریک پر از اکلیل ها رنگی برا ی تزئین،این دیگه باور نکردنی بود .من اون روز با تاجم به خونه امودم و مامان من که همیشه می خواست دنباله رو مامانای جوون باشه فردا همه وسایل البته بجز شیشیه های اکلیل که اون روزا خیلی فانتزی بود خرید ولی من اون تاجیو دوست داشتم که با کمک خانم خداپرست درست کرده بودم.

بعد ما رفتیم به کلاس اول راهنمایی ،مدرسه راهنمایی گلچهره ،کیانپارس، خیابان میهن غربی و البته بعد ها خیابان بهمن  شرقی (اینو اگه درست بگم )خانم خداپرست نازنین ناظم ما بود و چقدر پر انرژی مثل مدرسه های مدرن امروزی و حتی بالاتر از اون مثل مدرسه های خارجی :

روز اول به کلاس ما اومد ،اول دال بعد از بچه ها خواست که کاندیداهای خودشون معرفی کنند !بچه ها اونایی که دوست داشتن از جمله من فریاد زدند و خانم خداپرست روی تخته نوشت ،بعد ما بیرون رفتیم و رای گیری شروع شد چه دلهره شیرینی !وقتی برگشتیم پای تخته نوشته شده بود :

مبصر :

-مریم ترکمن

-سارا رشیدیان

مامور بهداشت :

-نازنین موذن

-مهسا میر فخرایی

مامور دم در:

-پریسا جغدویی

-ثمر خانبابایی

مطمینم که هیچکس مثل من به این خوبی یادش نیست ولی من بجز حافظه خوبی که دارم عاشق اون روزا و خانم خداپرست بودم، آخه اون روزا ما همه مثل هم بودیم پول و شغل بابامون بر میزان محبوبیتمون تاثیر نمی ذاشت.

فردای اون روز ما و بچه های انتخابی کلاس های دیگه بعلاوه مامورین انتظامات که مسئول نظم حیاط و آبخوری بودن سر صف معرفی شدن و مامورین انتظامات هم گردنبند هایی گرفتن که بروی مقنعه بسته می شد ،ما با غروری وصف نشدنی جلو ی همه ایستادیم و به همه معرفی شدیم "هیچ وقت قیافه بهاره یا شکوفه هومن رو که هیچ وقت از هم تشخیصشون ندادم یادم نمی ره که زنگ تفریح در حیات راه می رفتند و با احترام از بچه ها می خواستند که آروم باشند و...."

بعد اون، زنگ تفریح اول ما مبصر ها و زنگ تفریح دوم مامورین بهداشت و دم در به اتاق خانم خداپرست می رفتیم و حاظر غایب ها و موارد بهداشتی رو گزارش می کردیم و ایشون با امضایی که شبیه مرغابی ! وبود من تابحال همچین امضایی ندیدم کار های ما رو چک می کرد . همیشه پنج دقیقه قبل از پایان کلاس ,زنگی بنام زنگ بهداشت زده می شدو ما کلاسمونو تا جایی که می تونستیم تمیز می کردیم.

و این بود داستان مدرسه ای با ناظمی مدرن و جلوتر از زمان که توسط خود بچه ها نظم می پذیرفت و من امروز بیشتر می دونم که خانم خداپرست چقدر بزرگ بود و چقدر سخت در محیط های کاری بسته مخصوصا آموزش پرور ش کار های جدید کرد .

بعد از اون خانم خداپرست کمی چاق شدو رنگ پریده ولی جایی برای نگرانی نبود چون ایشون باردار بود و بعد از دو بارداری پشت سرهم  هما وهمایون به جمع چهار نفری شیک پوش بعد از ظهر ها پیوستند.

خانم خداپرست دوبار ه ولی با عنوان  معلم هنر به مدرسه ما بازگشتند و این فصل جدیدی از نو آوریها وخلاقیت های ایشون بود برای ما که کمی بزرگتر شده بودیم، هیچ وقت اون روزیو که مارو به آخر خیابان اسفند برد و  همه هیجانزده روی پیاده رو ها نشستیم و از امام زاده ته کوچه نقاشی کردیم فراموش نمی کنم .پذیرفتن مسئولیت سی تا دانش آموز شیطون که در قید و بند های مدارس آن روز حبس بودندو حالا به کوچه و خیابان آمده بودند تا نقاشی کنند.


و چه زود گذشت دوران مدرسه گلچهره وما راهی دبیرستان شدیم و بقیه ماجرا!


امروز چند سالی می شه که ایشون بین ما نیستند وسرطان به اون همه زندگیو و خلاقیت و زیبایی غلبه کرده و حال روزیو که این خبر از رویا شنیدم خوب بیاد دارم و بی عدالتی تنها صفتی بود که اون روز تونستم به دنیا نسبت بدم وباز هم خوب می دونم که همه بچه های مدرسه راهنمایی گلچهره خاطرات بسیار خوبی از ایشون دارن .

خانم خداپرست قسمت مهمی از گذشته ماست چراکه مهم و مفید بود اول برای خانواده کوچیک خودش و بعد برای بچه های کوچیک اون شهر گرم وجنگ زده .

اون بود که هرچند کوتاه ولی به زندگی های کوچک ما هیجان و غرور و شادی بخشید وصدایی خندهای واقعی را در حیات مدرسه طنین انداخت.