X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شهریور بارانی من

چهارشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 11:41 ق.ظ

و 24 فروردینی دیگر

 همیشه چند روز قبل از سالگرد ازدواجمون حال و هوای من عوض می شه و پر می شم از بهترین احساس ها و دوست دارم که بریزمشون روی کاغذ و برای همه از بهترین اتفاق زندگیم بگم ولی امروز صبح که این emailo از افشین گرفتم تصمیم گرفتم برای احترام به افشین که اینقدر صمیمانه از منو عشقمون گفته سکوت کنم:

 

 

سلام عشقم:
دیروز که داشتم می دویدم هرچی فکر کردم یادم نیومد که قبل از ازدواجمون من چه خاطراتی دارم .یادم نیومد که چه ادمهائی تو زندگیم بودند. هیچکس و هیچ چیز غیر از مریم عزیز خودم نمیدونم که این چه حسییه و یا چه اتفاقی برام افتاده که اون خاطرات پاک شدند و فقط یه عشق تو زندگیم یادم می آد که اونهم تو هستی عزیزم.
اینها رو نوشتم چون دلم خواست. نه اجبار بود ونه دروغ. به اندازه جهان هستی دوست دارم و امیدوارم همیشه همینطور شاد باشیم.
من، تو و باران خانم.
شعر زیر تقدیم به تو برای هشتمین سالگرد ازدواجمون:


Nothing looks quiet the same
I see people and places in a new light again
There's a grace ascendant to a broken sky
Now I know, there's a reason why
I feel so alive

Cause tonight,there's a new love in town
Waking emotion, I thought I'd never find
Yes tonight how you turned it around
I wanna tell the whole world
There's a new love in town

It's been a strange kind of low
Always held my head up high
Little did I know
That my rose-tinted reality
Would soon fall apart
Just by holding you gently
There's a hope in my heart
I'm out of the dark

So tonight there's a new love in town
Waking emotion, I thought I'd never find
Yes tonight, how you turn it around
I want to tell the whole world
There's a new love in town

And everyone I met has made me what I am today
And every choice I made has led me here today
And every time I see your face
I find my way

Yes tonight there's a new love in town
It's waking emotions thought lord I never thought I'd find
Yes tonight how you turned it around
I wanna tell the whole world
There's a new love in town
There's a new love in town


I LUV U

یکشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 09:47 ق.ظ

خونه هشت ساله من

 

تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی سقفی برای ما ..........سقفی اندازه قلب من و تو........

ما بعد از هشست سال داریم از این خونه می ریم ،به خونه جدید و بزرگی که بصورت معجزه وار صاحبش شدیم ،دوباره مثل اون روزای خوش هشت سال پیش کمد و کابینت و دستشویی و شیر آلات نو برای خونه جدید سه خوابه ما ،یه خواب اضافه در رویاهای دور من بود حالا محقق شده ،اگه از اون گوشه دلم که هنوز به نبودن افشین عادت نکرده و دلگیر از این رفتن ها و نبودن ها ست بگذریم  ،من باید خوشحال باشم و هستم چونکه به قول بابام کارستون کردم.

از خیلیا، مخصوصآ دوستام (چون در فرهنگ خانوادگی ما !ما از هم تعریف نمی کنیم بلکه تو اوج موفقیت همدیگر نقاط ضعف کوچیکی که به سختی دیده شده رو تذکر می دیم)شنیدم که خوب عمل کردم و بهترین موقع و بهترین خونه رو خریدم و من اگه افشین تمام و کمال کنارم داشتم خوشحال ترین بودم که حالا هم هستم  یعنی می خوام که باشم.

و می مونه یه خونه کوچولو که سر پناه هشت سال خوشبختی ما بوده و حالا می خوایم ترکش کنیم همه اون روزا مثل یه فیلم از جلوی چشمم می گذرده ،از اولین باری که من وافشین به بهانه دیدن خونه از مهمونی خونه مامانش جیم زدیم و با هم از پنجره اتاق خواب بیرون نگاه کردیم و صدای بادیو که می پیچید تو برگ درحتا گوش دادیم و این صدا شد موسیقی تمام پنج شنبه  بعد از ظهر های بهاری ما که پنجره رو بازمی کردیم و کنار اون به خواب می رفتیم ، از روزی که خونه رو می چیدیم و حضور ساقی و رامین و نوشین در کنار ما برای چیدن خونه و میسی که زنگ زد اونجا عروسیمو بهم تبریک گفت و من در بالکن رویایی خونه جدیدم باهاش حرف می زدم !ازروزی که من عروس این خونه بودم وبا لباس سفید بهترین شب زندگیم می ساختم تا اولین سالگرد ازدواجم و جشن اون ! از کاناپه سفید و قرمز اون روزای اولمون که غروبای پنج شنبه قبل از رفتن به دوره روش ولو می شدیم و یه فیلم می دیدیم ،از آشپزخونه قهوه ایمون که رو میز وسطش با افشن ساعت ها حساب و کتاب پولامون می کردیم  تا اتاق مطالعه مون !از مهمونیای شلوغی که با همه کوچیکی خونه من برگزار شون می کردم  45 نفر توی خونه 85 متری جا می دادم و خوش می گذشت ،از اون شبی که ما عازم سفر اروپا بودیم دوستامون انگار که مکه می ریم خونه ما موندن تا ما به فرودگاه بریم !!!! از تردمیلمون که با همه مقاومت کرد و حال خونه رو ترک نکرد ،از lost ،prison breakو  24  دیدن روی  تردمیل !و مهمترین اتفاق خوب خونه ما یعنی باران ،از روزای قبلش که من خونه نشین شدم وخوابیدم روی کاناپه که حالا بنفش شده بود و سارا و مادر جون از من پذیرایی کردن !از فارسی وان و جم دیدن روی کانپه بنفش و انکارش جلوی بقیه !از کاغذ دیواری موش موشی تا رنگ یاسی دیوار اتاقش.از روزای اولی که اومد و شبا توی کالسگش می خوابید تا وقتی که بزرگ شد و صدای خنده هاش توی خونه می پیچید .ازهلو خوردنش تو وسط فرش تا راه افتادنش .

از خنده ها وگریه ها!ازشادی ها وغصه ها ازترس ها و امید واری ها والبته سوء تفاهم ها  وبرایند همه اینا  آرامشی بود که مابه این خونه دادیم و اون به ما!  تا امروز که می زاریمش ومی ریم !مثل این خرافاتیا مرتب به خریدار خونه می گم اینجا خیلی خوش یمن عروسی من اینجا بوده ،همیشه مهمونی بوده ،باران به دنیا اومده و.... وحرف خانم طلایی می پیچه تو سرم که همیشه می گفت مریم ستاره تو و افشین روی این خونه ست شده و همه چیزش برای شما خوش یمن !!!!! و حال من می رم که ثابت کنم منو افشین و باران هر جا که باشیم و در هر خونه ای ستاره هامون با همه و خوشحالیم . 

هشت سال که تو عمر سی و چهار ساله من بهترین روزای زندگیم بوده تو این خونه گذشته  ،

و اینجا تا ابد خونه من می مونه  .