X
تبلیغات
رایتل

شهریور بارانی من

یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 03:12 ب.ظ

خوشبحال آنها که آنجایی شدن.

امروز یه دوستی کارایی که دوستمون !!!! در حق این مملکت توی این هشت سال کرده بود برای من که نه برای همه فرستاده بود اسم email  ش هم بود "تا جایی که طاقتش دارید بخونید "

و من که طاقت نیاوردم و نصفه ولش کردم !حالم بد بود و حتی این هوای خنک پاییزی و نم نم بارون هم که همیشه عاشقش بودم حالم خوب نمی کرد.

همیشه گفتم و می گم که توی این مملکت فقط دسته متوسط ها که ما جزء ش هستیم زجر می کشه ،پولدارا که در خانه ها و برج های رویائیشون که فقط متراژ تراسش اندازه خونه من و ماشین های آخرین مدلی که در آمریکا مخصوص هنر پیشه هاست در پارتی ها و کار نکردنها شون در عوض کردن روزانه دوست پسر و دوست دختراشون !

در کفش و کیف مارک دارشون و در باقی حماقتاشون غرقن و و کجا بیشتر از این جا می تونن پول در آرن و فخر بفروشن و عشق و حال کنن .

فقیر ها که زیر بار زندگی اونقدر خورد شدن که دغدغه از بین رفتن ثروت ملی ومقبره کوروش و نیامدن توریست ها به ایران را ندارن ! پاشون از ایران بیرون نذاشتن تا بدونن مسافرت رفتن چقدر خوبه و قصه بخورن که چرا اینقدر ارزش پول ما نسبت به دلار و یورو و درهم  وحشتناک ! توپکاپی رو که هرگز! همین عالی قاپو رو هم ندیدن که مقایسه کنن موزه غنی و افتخار آمیز توپکاپی رو با عالی قاپوی فقیر و بی چیز!

اون هارا چه به گران شدن بنزین و شیرو ماست سون که در سفره آنها از این تجملات خبری نیست.

و می مانیم ما وخوشبحال آنهایی که رفتند و سالهاست در کانادا و استرالیا زندگی می کنند و آنجایی شده اند و بد به حال ما که اینجایی هستیم.

و من و دغدغه هایم !اینکه تولد ها و عروسی ها دانشگاه رفتن ها و شب یلداو عید دیدنی سه روز اول نوروز را چه کنم که قشنگ ترین لحظه هایم را 

می سازند ، در زمان تنهایی ها و مریضی ها و غصه های بزرگتر که 

نمی خواهم اسم بیاورم در کنار عزیزانم نباشم.

باران اسم دختر دایی و پسر دائی هایش را خوب نداند وقیافه آنها را نشناسد!

دوستانم و این همه خاطره محدود شود به صفحه  Ovooو like در face book  تازه اگر  با معرفت باشیم .

و از آن بدتر آنکه چرا در دغدغه هایم دوری از وطن جایی ندارد که آنرا سالهاست از یاد برده ام.

و اما باران !از  روزی که حسش کردم و از آن مهمتر دختر بودنش بر من مسلم شد دانستم که باید بروم .

حتی اگر من یک بچه داشته باشم و تمام زندگیم را برای آرامش و آسایش او بگذارم , بازهم در این دو رویی و نامنی و بی فرهنگی بزرگ خواهد شد


 و خیلی ساده بگویم من می خواهم بارانم در هفت سالگی با پسر های دوستو فامیل بازی کند در پانزده سالگی در رویاهایش عاشق  پسری هفده ساله شود و تیک و تاک ! در بیست سالگی چندین دوست و هم دانشگاهی پسر داشته باشد و عاشق یکی از آنها !ودر سی سالگی با بهترینشان ازدواج البته اگر دلش خواست !

و اوست که تصمیم می گیرد و مدل زندگیش را تعیین می کند .

در پانزده سالگی کمپینگ می رود ،در بیست سالگی دیسکو در سی سالگی سخت کار می کند .

حریم شخصی ش هر روز و هرروز نقض نمی شود ، از همه بیشتر کار

 نمی کند و از همه کمتر مزد نمی گیرد و در یک کلام جنس دوم نیست.

من باید بروم تا او مثل ما بزرگ نشود و همین یکباره زندگی را خوشحال خوشبخت باشد.

حالا  دیدید عاقبت خواندن email دوستم را ! 

نظرات (0)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :