X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شهریور بارانی من

چهارشنبه 2 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:06 ق.ظ

زنده باد داشتن تو و خوشبحال ما و از مهمتر باران که تو روداریم.

امسال از روزهای اول مهر  هوا شد یه پاییزی زیبا و  همون باد خوشگله که همیشه اول پاییز میاد و مختص اول دوم مهر شروع به وزیدن کرد ,همون باد که می پیچه وسط درختا و یه صدای مخصوص

می ده که همیشه موزیک متن رویاهایی که من می بافمشون تا آرامش پیدا کنم .

مهر برای من یه ماه وابسته ست وابسته به حال و روزم مثل دریا اگه حالم خوب باشه بهترین روزای زندگیمو تجربه می کنم و اگه بد اونقدر دلم می گیره که می خوام .... مثل امروز که حالم خوبه آخه فردا روزی که جیر جیر بدنیا اومده این مهمترین اتفاق مهر ماهه و 21 هم مهمترین روز پاییز ه !

جیر جیرم اولین لقب ساراست .

اینکه سارا برای من چقدر مهم رو هرکی منو میشناسه می دونه !ساناز بخشی شش سالگی من! از اون روزا که با من مامان بازی می کرده تا روزای 18 سالگیم که به نظرم کوچیک میومد و من آدم حسابش نمی کردم و تا حالا که وکیل و مهمترین کسیه که من باهاش مشورت می کنم.تو زندگیم بوده و مهم بوده .تو زندگی باران و افشین هم بوده,و عزیز وموثر بوده .

حالا امروز تولد اون باعث شده یا من خودم .... شده بودم که از صبح تو راه در حال رقص وپایکوبی بودم ,البته خیلی سخته که تو ماشیت تو ترافیک کیپ تا کیپ بخوای با آهنگ sexy lady و مجنون تو هستم تو با منیو من از عشق تو مستم برقصی !

تبحرو استادی می خواد که من دارم باید نشمین گاه محترم و ریز و سریع قر بدی و اون حرکاتیو که می خوای با دستات انجام بدی تو مغزت مرور کنی و یه ذرش بریزی تو چشمات و در یکلام با میمیک صورتت بر قصی.

خیلی آسون نیست چون اگه آهنگ ای جونم باشه با ید به یاد باران  باهاش با صدای بلند بگی

 ای جووووووووووووووووووووووووونننننننننننننننننننننننم. و یا با هماهنگ سامی بیگی باید اولش بگی کیک ......کیک...... کیک تا ریتمو  از دست ندی مثل باران.

همه رو امروز به تنهایی اجرا کردم و قصد دارم ساعت 2 که سار ا از اهواز میاد مثل یه دیجی خوب براش تو ماشین آهنگ درخواستی اجرا کنمو به اون یاد بدم که چطوری تو ترافیک برقصه طوری که فقط بعضی از راننده های کناری با تعجب نگاش کنن نه همشون !

خلاصه که تلبد تلبد تلبدت مبارک بیا شیماپالو فوت کن تا  سارا خانم زیبا ,سارا خانم عشق.ساراخانم مهم صد سال زنده باشه.

یعنی کسی تو دنیا هست که تورو عاشقانه دوست نداشته باشه که اگه هست بیمارو بدبخت .

چراکه زنده باد داشتن تو و خوشبحال ما و از مهمتر باران که تو روداریم.

چهارشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:22 ق.ظ

خلاصه اینکه هیچکس غر غرای ما رو تحویل نگرفت.

امسال پاییز خیلی زود داره میاد با اینکه هنوز به نیمه شهریور هم نرسیدیم ,هواخنک شده و هوای نیمه ابری مخصوص پاییز که خدا نکنه دلت توش گرفته باشه خودش نشون داده.

از نظر منطقی من اگه بخوام پارسال با امسال مقایسه کنم در بهترین شرایط بسر می برم اصلا حتی اگر مقایسه هم نکنم ,خونه جدید کار خوب ,بچه سالم ,شوهر حرف گوش کن همه اینا یعنی خفه شو نه از پاییز بگو نه از دلگرفتگی .

نگو که چند وقته بهم ریختی ,چاق شدی ,قیافت سن بالا نشون می ده حتی وقتی که آرایش

می کنی خوشگل نمی شی ,یه کتابم نمی تونی تموم کنی ,برنامه های پولیت جواب نمی ده ,خونه مامان فروش نمی ره ,آدما عوضی ن ,ساقی حالش خوب نیست ,سارا دوره ,باران تو پروژه چیش همکاری نمی کنه ,و افشین اون که می تونه همه دلایل بالا رو به هیچ تبدیل کنه ,منو نمی بینه ,

اگه یه حرف سرد از من بشنوه سه روز با بی محلی تنبیهم می کنه و هنوز هم از نظر همه اون نقطه شانس زندگی من بوده ,و هیچکس هیچ وقت به ذهنش نرسید که من نقطه شانس هر مردی بودم که با اون ازدواج می کردم ,یه دختر بی ادعا ,مهربون خرکار ,که با همه چیز و همه کس یه آدم کنار میاد .

اینا رو یه دوهفته ای مستقیم ,با کنایه ,با نقل داستان از بقیه به همه و مهمتر از همه به افشین گفتم همه اونقدر غرق خودشون بودن که خودم تصمیم گرفتم به این هیجان بدبنی دو هفته  ای خاتمه بدم.

هیچ کس کم ترین کارو هم برام انجام نداد اینکه منو بشونه بگه چته ؟همه اون شلوغی تو سرت بریز روی گود تا من منظمش کنم بگم چیکار کن باور کنید اون وقت خودم حرفام می زدم می رفتم دنبال بقیه زندگیم وسامونش می دادم.

خلاصه اینکه هیچکس غر غرای ما رو تحویل نگرفت.

شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 08:53 ق.ظ

عشق سه ساله من تولدت بهترین اتفاق زندگیم بود و بر من مبارک.

امروز یه حال عجیبی دارم می خوام اون روز مهم یعنی 1  شهریور 1390 رو با تمام جزئیاتش به یاد بیارم ,بارها ازش گفتم و ازش نوشتم ولی امروز دوست دارم بیشتر به یاد بیارم خیلی چیزا رو , ازمامانم و افشین و ساقی گرفته تا  خیلی جزئی تر یعنی یه گلدون فلفل کوچولو که ساقی شب قبلش برام آورده بود ,و یا موهام که با دقت سشوارش کشیده بودم ,از آرمین که روز اول سربازیش بود تا اون تخت روون که توی کریدور آبی رنگ جلو می رفت و سوال مشترک همه که دختر یا پسر و من که با غرور 

می گفتم دختر ! 

یه پرده سفید که بین من دکتر معظمی قرار گرفت ,از اون کبود کوچولو که پرستار به من چسبوندش ,حتی از دردام و سارا که برای پنهون کردن رنگ مثل گچم تند تند رژ گونه می زد و قرمز ترین رژی که داشتم به لبام می زد اونقدر که دکتر وقتی منو دید گفت من تو رو عمل کردم.

و یا سارا که به همه زنگ زده بود و گفته بود چشماش آبیه !!!!

و یا اون خانمی که شیر دادن رو به من یاد می داد و من باران محکم به خودم چسبونده بودم و وبه سارا می گفتم فیلم بگیر ,فیلمی که هیچ وقت ندیدمش , چون من اینکارو با جون دل انجام می دادم و روزای بعد تا احساس می کردم باران خوب شیر نمی خوره ,لیبر بیمارستان پارس و پرستارایی که یکبار دیگه به من یاد !!! می دادن. این خاطرات و هزاران لحظه عزیز دیگه این روز رو مهمترین روز زندگی من کردن تا ابد.

و من

امروز در آستانه سومین سال تولد باران به جایی رسیدم که همه مظاهر مادی و معنوی دنیا با باران برام معنی پیدا می کنه .

 اون روزا که من حامله بودم افشین می گفت ما از وقتی بچه دار شدیم زندگیمون یه هدف واقعی پیدا کرده واونم اینه که انسان خوبی رو بزرگ کنیم و به جامعه تحویل بدیم, من تو دلم می گفتم چه شعار ها !

خوردن وخوابیدن وتفریح کردن ومسافرت رفتن ما خیلی وقته که تحت تاثیر باران و خواسته هاش و آسایشش قرار گرفته ,و دختر صبور ومهربون من هم چقدر خوب با ما کنار اومده و همراه این پدر و مادر رفیق بازو ددری شده .

برنامه های آینده مون کوتاه مدت و طولانی همه برای اینه که باران بهتر و راحترو خوشحال تر بزرگ شه و باز هم خوشا بحال ما که تلاشی که برای آینده رنگین اون می کنیم خودمون رو هم تو مسیر زندگی بهتری قرار داده .

غذا خوردنمون ,خوابیدنمون ,تلویزیون نگاه کردن و همه کارامونو به سمتی می بریم که باران عادت های خوب از ما یاد بگیره و خوشا بحا ما که به بهانه باران خودمون اصلاح می کنیم .

یعنی دوباره بارانه که مارو توی مسیر درستی گذاشته که سالها کنارش قدم بر میداشتیم و حالا با داشتن اون مسافر مسیر مستقیم شدیم.

به قول قدیمیا چه دختر پر برکتی و به قول من :

باران مهربونو زیبای من ,بهترین بهانه برای نفس کشیدن و بودن ,تولدت مبارک .

چه خوب که به زندگی ما اومدیو و اول شهریور رو مهمترین روز زندگی ما کردی.

چه خوب که با اومدنت به زندگی ما هدف بخشیدی .

اومدنت زندگی ما رو مملو از امید و تلاش کرده وچشمای زیبات روشنی بخش زندگی ما شده .

حضور شیرینت تک تک لحظه های ما رو تلطیف کرده وما بدون تو هیچیم و با تو همه چیز و رو به آینده ای روشن و شاد که تو زیباترین و بهترین دختر دنیا مستحقش هستی.

عشق  سه ساله من تولدت بهترین اتفاق زندگیم بود و بر من مبارک.

یکشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:32 ق.ظ

من به باران سخاوت پور مودب کم حرف !!!!مهربون خوشگل قد بلند لاغر موفرفری افتخار می کنم .

همین حالا دلم برای صدای کولر گازیهای اهواز که آهنگ یکنواخت تابستونای طولانی اهواز بود تنگ شد ،اینکه آدم یکدفعه هوای چیزایی تو گذشته بکنه که اون روزا کم اهمیت بودن خوب ؟بد ؟نمی دونم ولی یه حسی به من می ده که هوای اون با اهمیت هایی رو داشته باشه که تند وبدون توقف از کنارمون می گذرن و نمی تونیم حتی سرعتشون کم کنیم .   

 

مثل بزرگ شدن یه دختر کچل ،همون که تو تولد یک سالگیش هیچی مو نداشت و تو دوسالگی یکم کرک فرفری و امروز در آستانه سه سالگی یه عالمه موی فرفری زیبا و بلوند داره با یک قد و بالای بلند و کشیده ،با چشمایی خوش حالتی که بعلاوه شیطنت و لبخند محو چشای افشین ،با آدم حرف می زنه .اینا در کنار یه بینی کشیده و زیبا و لبای خوش حالتش میشه باران سخاوت پور . 

همون که منو دوباره عاشق کرد ،همون که ساعت ها می تونم تو خواب نگاش کنم و دلم غتج بره برای اون آرامش زاتیش که از بچگی و حتی قبل تر از تولدش همراهش بوده و به من هم منتقل کرده .همون آرامشیو می گم که توی سخت ترین روزای کاریم که به استعفا فکر می کردم به من رو اورد و باعث شد آشوب درونم آروم بشه و 

 من در استانه بقیه زیبای زندگیم قرار بگیرم.   

 

همون آرامشی که در تمام دوران بارداریم همراهم بود و باعث شده و قتی دیگران از حاملگیشون و سختیاش بگن من زل بزنم بهشون وبهترین روزای زندگیم بیاد بیارم و یا وقتی از شب نخوابیو ودل درد بچه ها می گن من سعی کنم تا اون معدود روزاییو که باران شبا نخوابیده و یا گریه کرده بیاد بیارم.   

 

بعدشم که من موندم اون لپای چاق که تازه نبرد صبورانه اش را با بریست تمام کرده بود و هروقت خواستم شیر خورد هر وقت خواستم خوابید مثل یه دختر خانم بزرگ با اون چشمای هشیارو اخلاق خوش همراه همیشگی این سه سال بوده . 

دختر کوچولوی مو فرفری من بیشتر وقتا با خودش بازی می کنه ،با اینکه بیشتر وقتش با مامان بزرگاش می گذرونه ولی بازم عشق اولش من و باباشیم.  

 

مثل case  های روانشناسی  می مونه تو اسباب بازی فروشی هیچی نمی خواد ،تو شهر کتاب به یه کتاب و یه عکس برگردون راضی می شه ،وقتی می گم CD بسه ،می ره سمت مداد رنگیاش ،وقتی از پارک بیرون میایم یه کمی گریه و زود زود ساکت. 

 

شما ل میریم ،خرید می ریم ،رستوران و مهمونی واون همراه آروم و مهربون و صبور ماست. 

اینه که من به باران سخاوت پور مودب کم حرف !!!!مهربون خوشگل قد بلند لاغر موفرفری افتخار می کنم .

دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 03:33 ب.ظ

به قول افشین Rock on

افشین امشب از استانبول برمی گرده ؛یه سفر رویایی سه روزه بهمراه کنسرت متالیکا !که من علی رغم بی پولی و انتقاد های مخفیانه دیگران ترتیبشو دادم . 

اونقدر بهش خوش گذشته و این سفر براش هیجان انگیز بوده که مطمئنم چند سال به عمرش اضافه شده .

اصلا آدما برای همین زندگی می کنن که به قول شاهرخ : 

فکر راحت ،نفسی خوش دل من می طلبد.  

و من می خواستم که حالا که یه سالیو تو سختی گذروندیم وتازه داریم نرمال می شیم و هنوز اونقدر پول نداریم که یه سفر سه تایی بریم، افشین تنها بره اگه ما شرایط اینکه سه تایی خوش بگذرونیم نداریم من تشخیص می دم و تصمیم می گیرم که حداقل یکنفرمون جایزه می گیره تا بعدا و دوباره  با هم. 

این بود که فکر کردم حالا که اون برگشته و دوباره زندگی مثل قبلنا جریان پیدا کرده ،حالا که با حضور دوبارش زندگیمون روشن شده ،حالا که بازم سه تایی کنار هم برای روزامون برنامه ریزی می کنیم ،شبا سالاد ومیوه خوردنمون طول می دیم تابیشتر کنار هم باشیم ،با هم مهمونی و خرید و پمپ بنزین می ریم و هزار تا با هم دیگه که یه چند ماهی نداشتیمشون ، باید جایزه اون روزایی که تو عسلویه و تنها با صدای گرفته به من می گفت که دل تنگه ،بگیره !   

اونم با کما ل میل پذیرفت و همه لحظه هایی که 40 سال انتظارش کشیده بود تجربه کرد ،از رفتن به باری که توش dead metal می خوندن ،تا از ساعت 11 صبح تا 9 شب متنظر شروع کنسرت متالیکا موندن و به قول خودش Rock on

<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 15 >>